تبلیغات
وبلاگ بچه های كامپیوتر ورودی 89 - Finish 4
وبلاگ بچه های كامپیوتر ورودی 89



Finish 4
                                                                                   !!!!Hi Everybody

این متن نوعی قصه است ولی خوب نه از اون قصه هایی که بخوایین شبا  براتون یکی بخونه تا خوابتون ببره تازه تو این قصه برخلاف قصه های دیگه که یکی بود و اون یکی نبوده،اینجا هر دو تاشون بودن یعنی می شه گفت یکی بود و یکی بود.

گفتند کنار همدیگه واژه بچین ، گفتم راجع به چی؟گفتند چشاتو باز کن!!
چشمامو باز کردم ولی  تیغه آفتاب بیرجند چنان به چشمام خورد که منو مجبور کرد از وسیله ای به نام عینک آفتابی که کلی کلاس داره !! استفاده کنم.عینکو به چشمام زدم دو قدم که راه رفتم سایه شد،ابر اومد،بارون گرفت،شب شد، آره اینم از شانس ماست...

گرم بود،طوری که حشره کمیابو در حال انقراضی به نام فانتوم که دو،سه،چند دانه آن ها فقط در بیرجند یافت میشه از شدت گرما دیگه چشمانشان هم توان دیدن ندارد و با سرعتی بالا زاررررچ به در و دیوارو چشمو چال ما میخورند و برعکس به زمین می افتند و آنقدر دست وپا میزنند که از زندگی به طور کلی نا امید میشوندو ناگهان میمیرند.

آن طرفتر دختری از در سالن (در این وری رو میگم نه اون وری) برای ورود به مشکل میخورد و پاشنه پایش در همان هنگام به در گیر میکند و تمام جزوه  هایش به زمین میریزد،گویی پاشنه در،در اون لحظه به خواب رفته بود و دخترک رو ندید .دختر حتی برای خودش هم متاسف بود و نچ نچ کنان از در دیگر(در اون وری)خارج شد انگار نه انگار که امتحان دارد.
دخترک آن موقع پنج دونگ حواسش به درسیی بود که قرار بود یک ساعت بعد امتحانش رو بدهد نمیدانست یک دونگ برای راه رفتن در دانشگاهی که تمام حرکات زیر ذره بین است کافی نیست.
امتحاناتی که دو هفته به طول انجامید . دو هفته ای که یک عمر برای آدم میگذرد.
بالاخره تمام شد.
تمام شد خیلی چیزا تمام شد.
از خودمون شروع میکنم نصف دانگاهمون تمام شد. دانشگاه برای ما به نیمه رسید. اگه بخوام این 4ترمو از تظر خودم برای خودم بسط بدم میبینم خیلی تغییر کردم  زندگسی جدیدی رو اینجا تجربه کردم تجربه هایی که همین طوری بدست نیومده چنان سرم به سنگ آشنا شده که اگه ترمی به هم نخورند انگار آسمان به زمی می آید.

تمام شد برای خروجی های 90 یا همون ورودی های 87.
این ترم ترمی بود که دانشگاهمون به طور محسوس خروجی داشت ، خروجی هایی که یکی از یکی گل تر بودن حداقل در رشته خودمون ،خروجی هایی که Rating دانشگاهو با رتبه های عالیشون جا به جا کردند،خروجی ها یی مثل خلیل طاهری،خلیلی که انصافا با معرفت ترینه ،کسی که حداقل برای ما ترم 4یها خیلی وقت گذاشت(دمش گرم) دیشب اطاقشون غوغایی بود چنان به هم وابسته شده بودند که از برادر به هم نزدیکتر بودند.گریه هایی که نمیدونم مولکولاشو چی تشکیل میداد انگار اشک فرمولش با آب فرق میکنه. مولکولهایی بودن به نام شوق(برای رتبه های عالیشون) مولکول هایی بود به نام جدایی(جدایی   از برادرانو دانشگاه صنعتی)..
امشب هم معدنیها به بهانه ای به نام بازدید آخرین حضور کنار هم بودن خودشونو تجربه میکنن.

تمام شد برای منی که دوستی به نام محمد محمدیان و دیگه فکر نکم به این زودیا ببینم انتقالیش به لطف خدا تقریبا به طور کامل جور شد و رفت،رفتو با اشکاش به رفقاش ثابت کرد که دوستیشون براش ارزش داشته.
یخورده که نشستم فکر کردم دیدم بالاخره یک روزی ما هم قراره از این دانشگاه بریم اون روز آخر از همین الان تصورش برام سخته که بخوام از این زندگی دومی که برام درست شده جدا بشم .
 زندگی دانشجویی که سرتاسرش خاطرست.
 این ترمم تمام شد با تمام درس خوندناو نخوندناش،غذا رزرو نداشتناش ،کته برنجی و مخصوصا گرسنگی هاش که خیلی حال میده آدم  یک روز کامل گرسنه باشه،کلکلا و خنده بازارو مافیا... که تو فضای خوابگاه بود(مخصوصا اطاق ما 107 یهای فرهیخته!!)
با همچیو همچی ترم 4 هم تموم شد.
 ولادت حضرت علی اکبر و روز جوانه به امید اینکه هممون عاقبت به خیر بشیم.
(اگه دوست داشتینو خاطره قشنگی از این ترم دارین که قابل گفتنه تو کامنتا بذارین فکر میکنم قشنگ بشه اگه نه هم که ما به یک لایکم راضییم)



نویسنده : محمدرضا صالحی تاریخ : شنبه 10 تیر 1391 نظرات ()


.:: This Themplate By : payamblog.Com socks ::.


تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به وبلاگ بچه های كامپیوتر ورودی 89 می باشد.